۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه


داستان تخيلي



مقدمه


درطي برگزاري بازيهاي المپيك آتن كه بناي تاريخي آكروپليس يونان ازطرف برگزاركنندگان اين بازي ها به نمايش گذاشته مي شدمن علاقه وافري به فرهنگ يونان پيدا كردمواين جرقه به ذهنم رسيد كه داستاني خلق كنم كه به فرهنگ يونان مربوط باشدواسم شخصيت اصلي آن رانيز ازبناي آكروپليس گرفتم ونام آن راآكرو گذاشتم البته تمام شخصيت ها ومكان هاي اين داستان كاملا تخيلي است وكاملا برگرفته ازذهن اينجانب است.


دراينجا لازم مي دانم ازحمايت هاي مادي ومعنوي پدرومادرعزيزم وهمچنين خواهرم تشكر نمايم كه اگر صبر وتحمل آن ها نبود اين داستان به ثمرنمي رسيد


درپايان ازعموي گراميم آقاي احدمحمدي واستادگراميم سركارخانم رعنايي كه درويرايش اين مجموعه مراياري نمودند كمال تشكر رامي دارم



نويسنده: هادي








بخش اول، قسمت اول






آكرو دلاورمردبي همتا






سرزمين يونان شهربزرگي به نام آكرام داشت .مردم اين شهردرصفا وصميميت كنارهم زندگي مي كردندوهميشه كمك حال همديگربودندواين باعث آرامش خاطرآن ها شده بود.ولي يك روزيك موجود عجيب وغريب وغيرعادي همراه بالشكرعجيب وغريبش آرامش آن ها رابهم زد.اين موجودعجيب وغريب يك هيولاي بزرگ با دوازده دست وپا وصورتي سياه بودونكته عجيب تر كه اون مي توانست صورتش رابه اشكال مختلف دربياورد.همه افراد اونيز داراي صورت هاي هيولايي بودنداسم اين موجود عجيب ماكا بود.ماكا قبل ازآكرام به شهرهاي ديگرنيزسركي كشيده بود وهيچ كس ياراي او ولشكرتا بن مسلح وعجيب وغريبش نشده بودندواكثر مردمان آن شهرازجمله كودكان وزنان كشته شده بودندوافرادي كه جان سالم به دربرده بودند نيز حال خوشي نداشتند.ماكا ولشكرش فكرمي كردند كه درآكرام نيز كارآساني درپيش دارند ولي آن ها نمي دانستندكه آكرام جنگاوراني دلاور درسينه خود جاي داده است.زماني كه ارتش ماكا به شهروارد شد.مردم كه توصيف وحشي گري هاي ارتش اوراشنيده بودندپابه فرارگذاشتند تابه پناهگاهي درشهربروند وازشر اوولشكرش مدتي آسوده باشندولي درحين فرارتعدادي ازمردم به وسيله ارتش مسلح اوازبين رفتند.دراجتماعي كه بزرگان شهر همراه بانماينده شاه درشهربرگزاركردندبه اين نتيجه رسيدندكه فرماندهان شهرراكه تعدادآن هاپنج نفربودبه همراه ارتش آماده مبارزه كنند. فرمانده ارشدآن ها شخصي به نام آكروبود.درزماني كه كه مردم درآن سالن تجمع كرده بودند ماكا وهمراهانش خيلي تلاش كردندكه به آنجانفوذكنندولي هركاري كردندنتوانستند چفت هاي محكم آن سالن رابشكنند.هريك ازفرماندهان ارشد آكرام وي‍‍ژگي هايي داشتند مثلا يكي از آن ها ازدهانش آب وازگوش هايش آتش مي باريد يايكي ازآن ها ازگلوله پرتاب مي كردوديگري منطقه رابعدآتش سوزي سرسبزمي كرد ونفرديگر مته مانندي دردست داشت كه قابليت سوراخ وخراب كردن همه چيز راداشت ودرآخرآكروهمه اين ويژگي هاراباهم داشت.بالاخره لشكرمسلح شده آكروجنگي سخت رابا لشكرتابن مسلح ماكا آغازكردابتدا لشكردشمن توفيقاتي درجنگ به دست آورد وتوانست تعدادي ازافراد آكروراازبين ببرد واين باعث مغرورشدن اوشدولي اين موفقيت ديري نپاييدوارتش آكروبا دلاوري هايي كه فرماندهان آن هانشان دادند توانستند تعدادي ازفرماندهان اصلي ماكارا ازبين ببرندبا توافق طرفين جنگ درروزاولبه پايان رسيدتاطرفين تجديد قوايي كنند ومصدومان خودرامورد درمان قرار دهندوكشته هاي خودراازصحنه خارج كنند.آكروسلاحي نيز داشت كه آن رادرجنگ امروز امتحان نكرده بود چون تازه آن رادراسلحه سازي درست كرده بودند وهنوز آزمايش نشده بود ولي او الان مجبور بود اون سلاح رابراي پيروزي شهرش به كارببرد اين سلاح همچون مته دريل بود كه درچيزي مانند دريل جاگذاشته شده بودوبه بدن هرچيزي مي رفت آن رامنفجرمي كرد. همه شهرنگران فردابودند آيا آكروجنگ راخواهدبرد؟ البته با اطميناني كه نسبت به اوداشتند مي دانستندكه آكرو پيروز ميدان است ولي بازدلهره داشتند.آكرو ودوستانش نيز دردلهره بودند ولي به پايان جنگ اميدواربودند.بالاخره صبح رسيد وآكرو وماكا بازروبه روي هم قرارگرفتند جنگ سختي درگرفت وآكرو وهمراهنش سپاه ماكاراتحت فشارقراردادند ولي هنوزآكروسلاح جديد خودرامورد آزمايش قرارنداده بود حالا موقع آن رسيده بود.موقع آزمايش سلاح .آكروبه طرف ماكاحمله كرد ودريل راواردتن اوكرد با اولين برخوردمته به ماكا به يك دفعه ماكامنفجرشدوبه صورت تكه هايي درزمين افتاد.افرادماكاباديدن اين صحنه تعجب كردندوتسليم افرادآكروشدندچون ديگر فرمانده اي نداشتند وسپاه بي فرمانده يعني شكست. افرادآكرو ومردم شهركه صداي پيروزي آكرو راشنيده بودند سرازپانمي شناختند وبه رقص وپايكوبي مشغول بودندولي مردم يه ناراحتي داشتندوآن ازبين رفتن برخي ازمردمان شهربود.


مردم بعداز شادي پيروزي مراسم يادبودي براي مردگان خودبه پاداشتند وافرادتازه مرده رادفن كردند.


به سرعت آوازه اين پيروزي درتمام كشورپيچيد وآكرو ولشكريانش محبوييت فوق العاده اي به دست آوردند






نويسنده:هادي




اين داستان به صورت سري وار است وبقيه داستان راسري هاي بعدي دروبلاگ خواهم گذاشت.اميدوارم تااينجاي داستان خوشتان آمده باشد.


لطفانظردهيد



۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه


تبریز یکی از شهرهای بزرگ ایران و مرکز استان آذربایجان شرقی است. این شهر بزرگ‌ترین شهر در منطقهٔ شمال غرب کشور و قطب اداری، ارتباطی، بازرگانی، سیاسی، صنعتی، فرهنگی و نظامی این منطقه شناخته می‌شود. براساس آخرین سرشماری مرکز آمار ایران که در سال ۱۳۸۵ صورت گرفته‌است، شهر تبریز با جمعیتی بالغ بر ۱٬۳۷۸٬۹۳۵ نفر، چهارمین شهر پرجمعیت ایران پس از شهرهای تهران، مشهد و اصفهان محسوب می‌گردد. این شهر به‌دلیل جای‌دادن بسیاری از کارخانجات مادر و بزرگ صنعتی در خود و نیز وجود بیش از ۶۰۰ شرکت قطعه‌ساز در آن، دومین شهر آلوده و نیز دومین شهر صنعتی کشور پس از تهران به‌شمار می‌رود و به‌دلیل صنعتی‌بودن، یکی از مهم‌ترین شهرهای مهاجرپذیر ایران محسوب می‌شود.پس از بهره‌برداری از آزادراه نبی‌اکرم، میزان مسافرپذیری تبریز روبه افزایش نهاد و این شهر پس از مشهد به‌عنوان دومین شهر مسافرپذیر در سطح کشور مطرح گشت
شهر تبریز در غرب استان آذربایجان شرقی و در منتهی‌الیه مشرق و جنوب شرق جلگهٔ تبریز قرار گرفته‌است. این شهر از سمت شمال به کوه‌های پکه‌چین و عون بن علی، از سمت شمال شرق به کوه‌های گوزنی و باباباغی، از سمت شرق به گردنهٔ پایان و از سمت جنوب به دامنه‌های کوه سهند محدود ‌شده‌است. آب و هوای تبریز در زمستان‌ها بسیار سرد و در تابستان‌ها خشک و گرم است؛ اگرچه حرارت به‌دلیل نزدیکی به کوه سهند و وجود باغ‌های زیادی در پیرامون شهر تعدیل می‌گردد
نام تبریز در کتاب‌ها و اسناد تاریخی تحت نام‌های مختلفی نظیر «تَورِز»، «تَورِژ»، «تِبریز» و «توری» به ثبت رسیده‌است. این شهر در طول تاریخ بار‌ها ویران و تجدیدبنا شده‌است. بنای تبریز به دوران اشکانی و ساسانی می‌رسد؛ ولی در آغاز دوران اسلامی ده کوچکی بیش نبوده‌است. این شهر در طی حکومت چهارصدسالهٔ خاندان «رَوّادی» و اسکان قبیلهٔ عرب «اَزْد» به شکوفایی رسید اوج شکوفایی تبریز در زمان ایلخانان بود که در این زمان، این شهر پایتخت قلمرویی پهناور از نیل تا آسیای مرکزی بوده‌است.] شهر تبریز در سده‌های گذشته شاهد حوادث متعددی از قبیل اشغال توسط بیگانگان و زمین‌لرزه‌های مهلک بوده‌است.این شهر پایتخت آق‌قویونلوها و قراقویونلوها، نخستین پایتخت حکومت صفویه و آغازگر انقلاب مشروطه برعلیه استبداد محمدعلی شاه بوده‌است .شهر تبریز نخستین پایتخت جهان تشیع است و به سبب موقعیت مناسب خود، درگذشته از مراکز تجاری منطقه بوده و هم‌اکنون نیز یکی از مراکز مهم صنعتی در سطح ایران محسوب می‌شود. این شهر در دو سدهٔ اخیر، مبدأ بسیاری از تحولات اجتماعی، فرهنگی و صنعتی در کشور بوده‌است و نقشی کلیدی در تحولاتی مانند انقلاب مشروطیت، انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ و مدرنیزه‌کردن ایران داشته‌است. مردمان تبریز هم‌اکنون به زبان ترکی آذربایجانی تکلم می‌نمایند؛ هرچند اسناد و شواهد موجود نشان می‌دهد که پیش‌تر زبانی ایرانی با ریشهٔ غیرترکی در این شهر تکلم می‌شده‌است














مختصری از تاریخ و وجه تسمیه آذربایجان




دركتاب بندهش ( خلاصه اوستا ) مي‌خوانيم:




" ايرانويچ ناحيت آذربايجان است. ايرانويچ بهترين سرزمين آفريده شده است. زرتشت چون دين آورد، نخست در ايرانويچ فراز يشت، پرشيتوت و مديوماه (مديا ـ ماد) از او پذیرفتند




علاوه بر ايرانويچ كه برآذربايجان اطلاق يافته، نام با مسماي آذرگشسب نيز به این سرزمین اطلاق شده است كه بنا به خبر شاهنامه، دو آتشكده مقدس به نام آذرگشسب وجود داشته كه يكي در باكو و ديگري در شيز مراغه (تخت سليمان) واقع بوده اند.

آتشكده آذرگشسب باكو همچنان پابرجاست و ظاهراً آنرا بازسازي كرده‌‌اند. مرحوم دهخدا در لغت‌نامه خود، ذيل لغت باكو، شرح مفصلي درباره اين آتشكده آورده است.  آتشكدة بزرگ و معروف ديگر در تخت سليمان مراغه قرار دارد به نام «آذرگشسب». گير شمن دربارة آن مي‌نويسد:

«شيز مركز ديني ماد آذربايگان (تخت سليمان امروز) معبد شمال ايران بود در اين معبد جامعه‌اي بسيار قديمي از مغان مي‌زيستند.
در شاهنامه فردوسي هم آمده كه در دوران كيانيان آذربايجان را به نام آتشكده بزرگ و مقدس «آذرگشسب» مي‌خواندند. برپاية سخن فردوسي، كيخسرو پيش از نشستن بر تخت شاهي همراه با پدربزرگ خود كيكاوس به سوي خاك آذرگشسب (آذربايجان )‌روان مي‌شود تا در محراب، آغاز سلطنت خود را متبرك و از خداوند در ادارة امور كشور ياري طلب نمايد:

چنين گفت خسرو به كاوس شاه










كه جز كردگار از كه جوييم راه










بدو گفت: ما همچنين با دو اسب










بتازيم تا خاك آذرگشسب










سر و تن بشوييم با پا و دست










چنان چون بود مرد يزدان پرست










به زاري، ايا كردگار جهان










به زمزم كنيم آفرين جهان










بباشيم در پيش يزدان به پاي










مگر پاك يزدان بود رهنماي







آرتوكريستن نيز در تأييد زيارتگاه بودن آن آتشكده چنين مي‌نويسد:

«آتشكده آذرگشسب يا آتش سلطنتي در گنجگ (شيز) واقع در آذربايجان بود كه اكنون به خرابه‌هاي تخت سليمان معروف است و پادشاهان ساساني هم (مانند كيكاووس و كيخسرو به روايت فردوسي) در ايام سختي به زيارت اين معبد مي‌شتافتند و زر و مال و ملك و غلام براي آن جا نذر مي‌كردند.
از نامهاي ديگر آذربايجان «ماد خرد» بوده است. در دوران شاهنشاهي مادها و در آن روزگار، ايران بزرگ را «ماد بزرگ» و آذربايجان را «ماد خرد» مي‌ناميدند. البته اين استان را به روزگار مادها، آتورپاتكان نيز مي‌گفتند.

به نظر استرابو، جغرافي نگار معروف يوناني آذربايجان از نام سرداري به نام «آتورپات» اقتباس شده است. بدين ترتيب كه چون دوران پادشاهي هخامنشيان به پايان آمد، الكساندر ماكدوني(6) به ايران دست يافت، سرداري به نام «آتورپات» در آذربايجان برخاسته، آن سرزمين را، كه بخشي از خاك مادان و به نام «ماد كوچك» معروف بود،‌ از افتادن به دست يونانيان نگاه داشت و آن سرزمين به نام «آتورپاتكان» خوانده شد. ريشه نام«آتورپاتكان» از آتورپاتن، آتورپات، آذرپات يعني «آذر پاسدار» يا نگهبان آتش است و آتروپاتن لقب هر يك از ساتراب‌ها (استانداران) هخامنشي در اين استان بوده است.

چه آذربايجان جايگاه بزرگ‌ترين و مقدس‌ترين آتش ايزد افروخته به نام «آذرگشسب» بود كه يكي در باكو و ديگري در شيز مراغه (تخت سليمان امروزي) قرار داشت.


دياكونف در وجه تسميه آذربايجان نوشته است:


«اين نظر بسيار شايع است كه آتروپات «شخص» نيست و لقب كاهني است كه در ماد حكومت مي‌ كرده است و اشتقاق اين كلمه «نگهبان آتش» چنين تعبيري را اجازه مي‌دهد».

البته برخي نيز معتقدند كه در دوران شاهنشاهي مادها و بعد از آن در دوران هخامنشيان تا زمان كوروش كبير، مغان علاوه بر سمت پاسداري از آتش مقدس، شغل استانداري آذربايجان را هم بر عهده داشتند. اين لقب تا زمان حمله اسكندر لقب استانداران بود.

اما آخرين ساتراپ (استاندار) هخامنشي براي جلوگيري از ورود يونانيان به سرزمين آتش مقدس و حفظ حرمت استان آذرگشسب خود را نه استاندار، بلكه پاسدار آتش مقدس يعني «آتروپاتن» خواند و از‌ان پس عنوان و لقب او «آتروپاتن» به صورت نام اين استان درآمد.

احمد كسروي نيز ضمن بررسي نام «آتورپات» واژه «اتور» را همان آذر يا آتش و واژه «پات» را كه بعدها به صورت «پاد» و «باد» درآمد به معناي «نگهبان» دانسته است.  اين نام تا پايان عصر ساساني در ايران رايج بوده است چنان كه يكي از موبدان مشهور «آذرباد ماراسپندان» يا «آذرباد مهراسپندان» نام داشته است. اين شخص وزير شاپور دوم، شاهنشاه ساساني و يكي از مفسران اوستا بود. نام اين موبد به صورت «آتربات مانساراسپندان» نيز آمده است.

در ادبيات دري، آتوربات به صورتهايي،‌ آذر آبادگان، آذربايگان و آذربايجان آمده است. چنانكه فردوسي نيز «آذرآبادگان» به كار برده است:




به يك ماه در آذر آبادگان










ببودند شاهان و آزادگان










وز آن جايگه لشكر اندر كشيد










سوي آذر‌آبادگان بركشيد






در كتابهاي عربي نيز آذربايجان و آذربيجان به كار برده شده است.

به هر حال اين كلمه، با اشكال مختلف و تصحيحات آن هر چه باشد بحثي نداريم ولي با توجه به دلايل عقلي و نقلي موجود، آنچه مسلم است مأخوذ از «آتورپات يا آتروپات» نام سردار ايراني و خشثرپاون (شهربان) زمان اسكندر، آذربايجانست و هر وجه يا مبدأ و علتي كه براي پيدايش اين نام كه اكثر مورخان و جغرافي نويسان قديم و معاصر نگاشته‌اند، قابل ترديد است. بدون شك اين نام ايراني است. زيرا در اوستا AterePata ، كه در لغت به معني نگهبان و پناهنده آتش است نام يكي از پاكدينان ايران باستان است و در پهلوي Aturpat آمده است.

علاوه بر اين در ايران باستان نام آذربد، آذرپاد و در پهلوي آتروپات (مارسپندان) از اسامي معمول و رايج بوده است. آتورپاتكان همان طوري كه گفته شد، خود از سه كلمه تركيب يافته است. آتور يا آذر به معني آتش و پات يا پاي (پد) از مصدر پاييدن به معني نگهبان و نگهبان كردن و سرانجان «كان يا گان» كه پسوند مكان يا نسبت است با اين توضيح ابهامي كه در اين نام باقي نمي‌ماند و معناي آن «سرزمين يا شهر آذرباد» معناي درست‌تري است كه مي‌توان اطلاق نمود.





































جنگ قره‌باغ (به ارمنی: Արցախյան ազատամարտ) جنگی بود که بین فوریه سال 1988 تا مارچ 1994 در برون‌بوم قره‌باغ بین اکثریت ارمنی ساکن با پشتیبانی ارمنستان و جمهوری آذربایجان رخ داد.

مجلس برون‌بوم خودمختار قره‌باغ رای به یکپارچگی با ارمنستان داد و با انجام یک همه‌پرسی، از آنجا که بیشتر باشندگان قره‌باغ ارمنی‌اند، رای مافق دادند. از آنجا که هر دوی جمهوری آذربایجان و ارمنستان بخشی از شوروی بودند، این هم‌پرسی آرام بود اما با زمزمه‌های فروپاشی شوروی، هر دو کشور این موضوع را جدی‌تر گرفتند.
در 20 فوریه 1988 مجلس قره‌باغ رسما یکپارچگی خود با ارمنستان را اعلام کرد. بهبوههٔ اصلی جنگ پس از فروپاشی شوروی و در اواخر زمستان سال 1992 آغاز شد. بلافاصله میان جگری‌های بین‌المللی آغاز شد اما از آنجا که هیچ‌کدام از دو طرف کوتاه نیامدند، نتیجه‌ای نداد. ارتش ارمنستان در بهار 1993 بر مناطقی بیرون از قره‌باغ (بین قره‌باغ و ارمنستان) چیرگی یافت. در پایان جنگ در سال 1994، ارمنستان بجز قره‌باغ، 9٪ از خاک آذربایجان را به تصرف در آورد. در نتیجه این جنگ، 230000 ارمنی ساکن آذربایجان و 80000 آذری ساکن ارمنستان و قره‌باغ مجبور به مهاجرت شدند.









نهــــــــــال آرزو


اي نهـــــــــال آرزو، خـــــوش ‌زي کـــــه بار آورده‌اي



غنچــــــه بي‌باد صبا، گــــــل بي ‌بهــــــــار آورده‌اي



باغبــــــانان تــــــو را امسال، سال خــــــرمي ‌ست



زين همــــايون ميوه، کز هــــــــر شاخسار آورده‌اي



شـــاخ و برگت نيکنـــامي، بيخ و بارت سعي و علم



اين هنـــــــر‌ها، جملـــــــه از آمــــــــــوزگار آورده‌اي



خــــرم آن کـــــاو وقت حاصل ارمغاني از تـــــو بــرد



برگ دولت، زاد هستي تــــــــوش کــــــــار آورده‌اي



***



غنچه‌‌اي زين شاخه، ما را زيب دست و دامن است



همتي اي خواهـــران، تا فــــرصت کوشـيـدن است



پستي نسوان ايــــران، جمـــــله از بي‌دانشي‌ست



مــــــرد يا زن، بــرتـــــــري و رتبت از دانستن است



زين چـراغ معرفت کامــــروز اندر دست مـــــــاست



شاهـــــراه سعي اقليـــــم سعادت، روشن است



بـــــه کـه هـــــــر دختــــــــر بداند قدر علم آموختن



تا نگويد کس پســر هوشيار‌ و دختـــــر کودن است











***



زن ز تحصيل هنـــــــــر شد شهره در هـر کشوري



بــــرنکرد از ما کسي زين خوابِ بيـــــــداري سري



از چــــه نسوان از حقوق خويشتن بي‌ بهـــــــره‌اند



نام اين قـــوم از چـــه، دور افتاده از هــــر دفتـــري



دامـــن مــــــادر، نخست آموزگـــــار کــــودک است



طفـــــل دانشور، کجــــــا پـــرورده نادان مــــــادري



با چنين درمــــــاندگي، از مـــــاه و پروين بگـــذريم



گــــر که مــــا را باشد از فضل و ادب بال و پــــري



شعری ازپروین اعتصامی نابغه شعروادب

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

جمشید وشهرهپلوها



 جمشيد وشهرهپلوها


يكي بود يكي نبود غير ازخدا هيچ كس نبود روزي روزگاري درروزگار نه چندان دور شهري به نام شهر هپلوها وجود داشت.شهري كه ازسر ورويش وحشت وناراحتي ونگراني مي باريد. اين شهر داراي مردمي بي انگيزه ،بي خيال،ديوانه،سربه هوا ومنگ بودند..آنها اصلا" فكري به ساختن خانه،مغازه وديگر وسايل ضروري خود نمي كردند،يعني آن ها نمي توانستنداين كار رابكنند چون عقل آن ها زايل شده بودواگر هم اين كار راانجام مي دادند نمي توانستنددرست آن كار راانجام دهند. آن ها حتي  شب ها دربيرون  به صورت ديوانه ها مي خوابيدند.اين معضل باعث شده بود كه به كارهاي ان ها پرخاشگري  نيز اضافه شود.بعضي ها اعتقاد داشتند كه اين شهر طلسم وجادو شده  است .هركس ديگري نيزكه پايش را به اين شهرمي گذاشت ديگراثري ازاونمي شدودرهيچ جاي ديگر نيز ديده نمي شد ودر آنجا مي ماند ومثل ديگر اعضاي آن شهر گيج ومنگ وديوانه مي شدحتي اگر آن شخص عاقل ترين فرد بود.آن اشخاصي كه اعتقاد داشتند اين شهر طلسم شده است مي گفتند كه جادوگري را ديده اندكه دراطراف اين شهرمي چرخد و ورد هاي مخصوصي رابراي اين شهرمي خواند وباعصاهاي خاص كه نوري مثل رعد ازآن مي باريد اطراف شهر رابا نور خاصي احاطه كرده بودكه هيچ كس آن نور رانمي توانست ببيند.دلايل اين جادوگر براي هيچ كس معلوم نبود ولي آن كساني كه تقريبا"عاقل تر ازبقيه بودندوزياد تحت تاثير اين فضاي مضخرف قرار نگرفته بودنداين دليل رامطرح مي كردند كه احتمالا"جادوگر به خاطر سواستفاده از آنان واستفاده ازمزارع سرسبز آن ها رابه اين روز درآورده است. قيافه جادوگر راآن ها كه ديده بودند اين طوري ترسيم مي كردند اوداراي دمي بزرگ باقيافه اي وحشتناك  ودوسر وهمچنين در سروصورتش جوش هاي بزرگ ووحشتناكي بود به طوري كه هركس او رامي ديد نمي توانست ترس خود راپنهان كند.
روزها وساليان درازازبدبختي وفلاكت اين مردمان گذشت و"آن ها همچنان دراين وضع به سر مي بردندونمي توانستند براي خود كاري انجام بدهندوهمچنان نگران وافسرده به زندگي خود ادامه مي دادند. تا اينكه يه روز اتفاق تازه اي در اين شهر افتاد يك شخصي وارد اين شهر شدوطلسم آن منطقه براواثرنكرد.خدايا چه اتفاقي افتاده است؟چه معجزه اي درشرف وقوع است؟آيا روز رهايي مردم اين شهرازچنگال فقروفلاكت وبدبختي درراه است؟چه شده است؟آه چه روز خوبي حتي خورشيد درآسمان هم به اين روزخوش مي خندد. بلي يك معجزه روي داده است قهرماني بي همتا ودلاوري خدادوست وارد اين منطقه شده استكه هيچ طلسم واراده اي به جز اراده خداوند نمي تواند برآن اثركند. اووصف اين منطقه راشنيده است وبه اين منطقه آمده است كه مردم اين شهر راازفقر وبدبختي وگيجي ومنگي نجات دهد. آيا اومي تواند؟صددرصد اومي تواند.اووقتي وارد اين شهر شدنوعي بوي خوش وشادابي همراه خود آوردبه طوري كه جان دوباره به مردم اين شهردادوطلسم بدبختي وگيجي مردم اين شهر راازبين برد.همه ي مردم اين شهر وقتي اين معجزه راديدندبه اوپيوستند وازاودرخواست كمك ونجات كردند.جادوگركه نيز متوجه اينئ تغييرحالت درشهرشده بودبه آنجا آمد وخواست آن ها راشكست دهدولي آن مرد كه نامش جمشيد بوديك اتحادي دربين مردم ايجاد كرده بودكه هيچ كس راياراي آن نبود.جادوگرهرحمله اي مي كرديا جمشيد ويا مردم حمله اورا دفع مي كردند وسلاح هاي اوكه قبل ازاين مردم آنجا را جادوكرده بود ديگراثري نمي كرد.در آخرجمشيد ضربه مهلك وپاياني خود رابااستفاده ازدست ها وپاهاي نيرومندش واردكرد وبا اين ضربه جادوگر راازپاي درآورد. بعداين حادثه گنجشك ها وديگر پرنده ها آوازپيروزي سردادند.اين پرندگان تااين وقت همه افسرده وتحت تاثير طلسم بودندوهيچ آوازي سرنمي دادند. گل ها ودرختان جاني دوباره يافتند وخورشيد وآسمان لبخندي دوباره به مردم آن سرزمين زدند.بعداين حادثه مردم شاد وخوشحال ازجمشيد خواستند كه حكمران آن منطقه شودوجمشيد نيز باكمال ميل درخواست آن ها راقبول كردوبا همراهي مردم والطاف خداوند شروع به ساختن خانه ها ومغازه هاوبازسازي شهركردند.بعد ازاتمام اين كارها مردم دست خود راروبه آسمان كرده وازخداي پاك وبزرگ خود تشكر كردند. جمشيد اسم اين شهر رابه شهر هوشيار تغيير داد بعد اين كارها  رفت وآمد دراين شهر ادامه پيدا كرد ومردم از اقصي نقاط كشور به آنجا رفت وآمد مي كردند ومردم  ديگر شهرها نيز كه دراثرطلسم دراين شهر قبل ازورود جمشيد باقي مانده بودند به شهر وديار خود برگشتند تا همراه خانواده خود به اين سرزمين خوش آب وهوا برگردند.

قصه ما به سررسيد ننه كلاغه به خونه اش نرسيد.