جمشيد وشهرهپلوها
يكي بود يكي نبود غير ازخدا هيچ كس نبود روزي روزگاري درروزگار نه چندان دور شهري به نام شهر هپلوها وجود داشت.شهري كه ازسر ورويش وحشت وناراحتي ونگراني مي باريد. اين شهر داراي مردمي بي انگيزه ،بي خيال،ديوانه،سربه هوا ومنگ بودند..آنها اصلا" فكري به ساختن خانه،مغازه وديگر وسايل ضروري خود نمي كردند،يعني آن ها نمي توانستنداين كار رابكنند چون عقل آن ها زايل شده بودواگر هم اين كار راانجام مي دادند نمي توانستنددرست آن كار راانجام دهند. آن ها حتي شب ها دربيرون به صورت ديوانه ها مي خوابيدند.اين معضل باعث شده بود كه به كارهاي ان ها پرخاشگري نيز اضافه شود.بعضي ها اعتقاد داشتند كه اين شهر طلسم وجادو شده است .هركس ديگري نيزكه پايش را به اين شهرمي گذاشت ديگراثري ازاونمي شدودرهيچ جاي ديگر نيز ديده نمي شد ودر آنجا مي ماند ومثل ديگر اعضاي آن شهر گيج ومنگ وديوانه مي شدحتي اگر آن شخص عاقل ترين فرد بود.آن اشخاصي كه اعتقاد داشتند اين شهر طلسم شده است مي گفتند كه جادوگري را ديده اندكه دراطراف اين شهرمي چرخد و ورد هاي مخصوصي رابراي اين شهرمي خواند وباعصاهاي خاص كه نوري مثل رعد ازآن مي باريد اطراف شهر رابا نور خاصي احاطه كرده بودكه هيچ كس آن نور رانمي توانست ببيند.دلايل اين جادوگر براي هيچ كس معلوم نبود ولي آن كساني كه تقريبا"عاقل تر ازبقيه بودندوزياد تحت تاثير اين فضاي مضخرف قرار نگرفته بودنداين دليل رامطرح مي كردند كه احتمالا"جادوگر به خاطر سواستفاده از آنان واستفاده ازمزارع سرسبز آن ها رابه اين روز درآورده است. قيافه جادوگر راآن ها كه ديده بودند اين طوري ترسيم مي كردند اوداراي دمي بزرگ باقيافه اي وحشتناك ودوسر وهمچنين در سروصورتش جوش هاي بزرگ ووحشتناكي بود به طوري كه هركس او رامي ديد نمي توانست ترس خود راپنهان كند.
روزها وساليان درازازبدبختي وفلاكت اين مردمان گذشت و"آن ها همچنان دراين وضع به سر مي بردندونمي توانستند براي خود كاري انجام بدهندوهمچنان نگران وافسرده به زندگي خود ادامه مي دادند. تا اينكه يه روز اتفاق تازه اي در اين شهر افتاد يك شخصي وارد اين شهر شدوطلسم آن منطقه براواثرنكرد.خدايا چه اتفاقي افتاده است؟چه معجزه اي درشرف وقوع است؟آيا روز رهايي مردم اين شهرازچنگال فقروفلاكت وبدبختي درراه است؟چه شده است؟آه چه روز خوبي حتي خورشيد درآسمان هم به اين روزخوش مي خندد. بلي يك معجزه روي داده است قهرماني بي همتا ودلاوري خدادوست وارد اين منطقه شده استكه هيچ طلسم واراده اي به جز اراده خداوند نمي تواند برآن اثركند. اووصف اين منطقه راشنيده است وبه اين منطقه آمده است كه مردم اين شهر راازفقر وبدبختي وگيجي ومنگي نجات دهد. آيا اومي تواند؟صددرصد اومي تواند.اووقتي وارد اين شهر شدنوعي بوي خوش وشادابي همراه خود آوردبه طوري كه جان دوباره به مردم اين شهردادوطلسم بدبختي وگيجي مردم اين شهر راازبين برد.همه ي مردم اين شهر وقتي اين معجزه راديدندبه اوپيوستند وازاودرخواست كمك ونجات كردند.جادوگركه نيز متوجه اينئ تغييرحالت درشهرشده بودبه آنجا آمد وخواست آن ها راشكست دهدولي آن مرد كه نامش جمشيد بوديك اتحادي دربين مردم ايجاد كرده بودكه هيچ كس راياراي آن نبود.جادوگرهرحمله اي مي كرديا جمشيد ويا مردم حمله اورا دفع مي كردند وسلاح هاي اوكه قبل ازاين مردم آنجا را جادوكرده بود ديگراثري نمي كرد.در آخرجمشيد ضربه مهلك وپاياني خود رابااستفاده ازدست ها وپاهاي نيرومندش واردكرد وبا اين ضربه جادوگر راازپاي درآورد. بعداين حادثه گنجشك ها وديگر پرنده ها آوازپيروزي سردادند.اين پرندگان تااين وقت همه افسرده وتحت تاثير طلسم بودندوهيچ آوازي سرنمي دادند. گل ها ودرختان جاني دوباره يافتند وخورشيد وآسمان لبخندي دوباره به مردم آن سرزمين زدند.بعداين حادثه مردم شاد وخوشحال ازجمشيد خواستند كه حكمران آن منطقه شودوجمشيد نيز باكمال ميل درخواست آن ها راقبول كردوبا همراهي مردم والطاف خداوند شروع به ساختن خانه ها ومغازه هاوبازسازي شهركردند.بعد ازاتمام اين كارها مردم دست خود راروبه آسمان كرده وازخداي پاك وبزرگ خود تشكر كردند. جمشيد اسم اين شهر رابه شهر هوشيار تغيير داد بعد اين كارها رفت وآمد دراين شهر ادامه پيدا كرد ومردم از اقصي نقاط كشور به آنجا رفت وآمد مي كردند ومردم ديگر شهرها نيز كه دراثرطلسم دراين شهر قبل ازورود جمشيد باقي مانده بودند به شهر وديار خود برگشتند تا همراه خانواده خود به اين سرزمين خوش آب وهوا برگردند.
قصه ما به سررسيد ننه كلاغه به خونه اش نرسيد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر