داستان تخيلي
مقدمه
درطي برگزاري بازيهاي المپيك آتن كه بناي تاريخي آكروپليس يونان ازطرف برگزاركنندگان اين بازي ها به نمايش گذاشته مي شدمن علاقه وافري به فرهنگ يونان پيدا كردمواين جرقه به ذهنم رسيد كه داستاني خلق كنم كه به فرهنگ يونان مربوط باشدواسم شخصيت اصلي آن رانيز ازبناي آكروپليس گرفتم ونام آن راآكرو گذاشتم البته تمام شخصيت ها ومكان هاي اين داستان كاملا تخيلي است وكاملا برگرفته ازذهن اينجانب است.
دراينجا لازم مي دانم ازحمايت هاي مادي ومعنوي پدرومادرعزيزم وهمچنين خواهرم تشكر نمايم كه اگر صبر وتحمل آن ها نبود اين داستان به ثمرنمي رسيد
درپايان ازعموي گراميم آقاي احدمحمدي واستادگراميم سركارخانم رعنايي كه درويرايش اين مجموعه مراياري نمودند كمال تشكر رامي دارم
نويسنده: هادي
بخش اول، قسمت اول
آكرو دلاورمردبي همتا
سرزمين يونان شهربزرگي به نام آكرام داشت .مردم اين شهردرصفا وصميميت كنارهم زندگي مي كردندوهميشه كمك حال همديگربودندواين باعث آرامش خاطرآن ها شده بود.ولي يك روزيك موجود عجيب وغريب وغيرعادي همراه بالشكرعجيب وغريبش آرامش آن ها رابهم زد.اين موجودعجيب وغريب يك هيولاي بزرگ با دوازده دست وپا وصورتي سياه بودونكته عجيب تر كه اون مي توانست صورتش رابه اشكال مختلف دربياورد.همه افراد اونيز داراي صورت هاي هيولايي بودنداسم اين موجود عجيب ماكا بود.ماكا قبل ازآكرام به شهرهاي ديگرنيزسركي كشيده بود وهيچ كس ياراي او ولشكرتا بن مسلح وعجيب وغريبش نشده بودندواكثر مردمان آن شهرازجمله كودكان وزنان كشته شده بودندوافرادي كه جان سالم به دربرده بودند نيز حال خوشي نداشتند.ماكا ولشكرش فكرمي كردند كه درآكرام نيز كارآساني درپيش دارند ولي آن ها نمي دانستندكه آكرام جنگاوراني دلاور درسينه خود جاي داده است.زماني كه ارتش ماكا به شهروارد شد.مردم كه توصيف وحشي گري هاي ارتش اوراشنيده بودندپابه فرارگذاشتند تابه پناهگاهي درشهربروند وازشر اوولشكرش مدتي آسوده باشندولي درحين فرارتعدادي ازمردم به وسيله ارتش مسلح اوازبين رفتند.دراجتماعي كه بزرگان شهر همراه بانماينده شاه درشهربرگزاركردندبه اين نتيجه رسيدندكه فرماندهان شهرراكه تعدادآن هاپنج نفربودبه همراه ارتش آماده مبارزه كنند. فرمانده ارشدآن ها شخصي به نام آكروبود.درزماني كه كه مردم درآن سالن تجمع كرده بودند ماكا وهمراهانش خيلي تلاش كردندكه به آنجانفوذكنندولي هركاري كردندنتوانستند چفت هاي محكم آن سالن رابشكنند.هريك ازفرماندهان ارشد آكرام ويژگي هايي داشتند مثلا يكي از آن ها ازدهانش آب وازگوش هايش آتش مي باريد يايكي ازآن ها ازگلوله پرتاب مي كردوديگري منطقه رابعدآتش سوزي سرسبزمي كرد ونفرديگر مته مانندي دردست داشت كه قابليت سوراخ وخراب كردن همه چيز راداشت ودرآخرآكروهمه اين ويژگي هاراباهم داشت.بالاخره لشكرمسلح شده آكروجنگي سخت رابا لشكرتابن مسلح ماكا آغازكردابتدا لشكردشمن توفيقاتي درجنگ به دست آورد وتوانست تعدادي ازافراد آكروراازبين ببرد واين باعث مغرورشدن اوشدولي اين موفقيت ديري نپاييدوارتش آكروبا دلاوري هايي كه فرماندهان آن هانشان دادند توانستند تعدادي ازفرماندهان اصلي ماكارا ازبين ببرندبا توافق طرفين جنگ درروزاولبه پايان رسيدتاطرفين تجديد قوايي كنند ومصدومان خودرامورد درمان قرار دهندوكشته هاي خودراازصحنه خارج كنند.آكروسلاحي نيز داشت كه آن رادرجنگ امروز امتحان نكرده بود چون تازه آن رادراسلحه سازي درست كرده بودند وهنوز آزمايش نشده بود ولي او الان مجبور بود اون سلاح رابراي پيروزي شهرش به كارببرد اين سلاح همچون مته دريل بود كه درچيزي مانند دريل جاگذاشته شده بودوبه بدن هرچيزي مي رفت آن رامنفجرمي كرد. همه شهرنگران فردابودند آيا آكروجنگ راخواهدبرد؟ البته با اطميناني كه نسبت به اوداشتند مي دانستندكه آكرو پيروز ميدان است ولي بازدلهره داشتند.آكرو ودوستانش نيز دردلهره بودند ولي به پايان جنگ اميدواربودند.بالاخره صبح رسيد وآكرو وماكا بازروبه روي هم قرارگرفتند جنگ سختي درگرفت وآكرو وهمراهنش سپاه ماكاراتحت فشارقراردادند ولي هنوزآكروسلاح جديد خودرامورد آزمايش قرارنداده بود حالا موقع آن رسيده بود.موقع آزمايش سلاح .آكروبه طرف ماكاحمله كرد ودريل راواردتن اوكرد با اولين برخوردمته به ماكا به يك دفعه ماكامنفجرشدوبه صورت تكه هايي درزمين افتاد.افرادماكاباديدن اين صحنه تعجب كردندوتسليم افرادآكروشدندچون ديگر فرمانده اي نداشتند وسپاه بي فرمانده يعني شكست. افرادآكرو ومردم شهركه صداي پيروزي آكرو راشنيده بودند سرازپانمي شناختند وبه رقص وپايكوبي مشغول بودندولي مردم يه ناراحتي داشتندوآن ازبين رفتن برخي ازمردمان شهربود.
مردم بعداز شادي پيروزي مراسم يادبودي براي مردگان خودبه پاداشتند وافرادتازه مرده رادفن كردند.
به سرعت آوازه اين پيروزي درتمام كشورپيچيد وآكرو ولشكريانش محبوييت فوق العاده اي به دست آوردند
نويسنده:هادي
اين داستان به صورت سري وار است وبقيه داستان راسري هاي بعدي دروبلاگ خواهم گذاشت.اميدوارم تااينجاي داستان خوشتان آمده باشد.
لطفانظردهيد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر